تبليغاتX
آينده گذشته و گذشته آينده

آينده گذشته و گذشته آينده

 

با سلام..

از این به بعد من در این وبلاگ دست نوشته های خودم رو نمینویسم... و این آخرین پست رو به یکی از دوستان تقدیم میکنم که اگر تا آخر این پست رو مطالعه کنند خود متوجه میشوند...!

باز هم عینکم دودیست

تو نمیدانی که چرا در ورای قطره ی آب ابری بوده است ، نمیدانی و نمیدانی.
تو نفسهای کفش دوزکی راکه بر خواری صعود میکند را نمیدانی.
تو هوا را نیمبینی که بدانی و باز هم نمیدانی.
تو زندگی از پشت عینک دودی را نمیدانی.
تو دل یخ زده ی آهن را سرزنش میکنی و نمیدانی.
دردودلهای خطوط سفید را که بر روی آسفالت افتاده و تابلوی عبور ممنوعی که به کنجی ایستاده را نمیدانی.
تو هوای گرمی که در سرمای زمستان از عمق بهاریت برخواسته و در سرمای محیطی بیرون محو میشود را نمیدانی .
نا آگاهانه ، رنگ گل صورتی در سرمای رویایی صبح ،از دل کلاف برگها برخواستن را نمیدانی.
حتی نفهمیدن را نمدانی.
تو تلاش موری را که برای یک دانه ی جو جان میدهد را نمیدانی .
نمیدانی نسیم صبح برای چیست ،زلزله و طوفان را نیز نمیدانی.
معنی خون بسته ای را که گرمایی در عمق خود ندارد را نمیدانی.
تعلق و تعهد را نمیدانی.
تو دلیل به هم رسیدن دو مردمک چشم را نیز نمیدانی.
سست شدن پای کوه و دلیل ریزش و فوران آن را نمیدانی.
تو دلیل کوچ ، فرار و خفای قوچ کوهی و آواز دم صبح "تی ترمان" را نمیدانی.
نمیدانی زشتی زیبا هستی یا زیبایی زشت ویا..!
زمان تولد و مرگت را نمیدانی.
ردپای حلزونی خواب و طلای ناب را نمیدانی.
عرق پیشانی ، انگشتان پینه بسته ،لباس کهنه ی یک کولی و رکابی صدوشش هزار تومانی را نمیدانی.
اعتیاد به مرگ موش را نمیدانی ، میدانم که نمیدانی.
تلاش نمیکنی ، عرق پیشانی ات را ندیده ای و نمیخواهی که بدانی که چرا آب نمیسوزد و بخار میشود.
من میدانم که تو نمیدانی و این کافی نیست.
دوست دارم و آرزویم این است که بدانی نادان نیستی ، ولی باز هم نمیدانی.
حتم داشته باش ماشین چهار چرخه نیست و دوچرخه دو چرخ دارد.
حتم داشته باش که یک دستکش میتواند بدون انگشت باشد ولی کفش انگشت ندارد.
بودن پرده دلیل بر ندیدن نیست ولی بستن چشمان ندیدن ، بستن چشمانت دلیل بر نبودن نیست همانطور که مرگ پایان زندگی..!
قرص اکس دلیل خوبی برای مردن نیست ،خشک سالی دلیل مردن است.
جوانی مستحق تحقیر نیست ، متعلق به تحقق..!
پیری آر یک جوان نیست - جوانی ، خاطره ی پیریست جوان.
مار دلیلی شوم نیست ، عسل نیز دلیلش موم نیست.
نگفتن نشانه ی سکوت نیست ، گفتن هم بی خاموشی نیست.
قدم زدن دلیلش یک همراه نیست و توقف برای ماشین است.
آسمان آبی نیست ولی او صورتیست .
گریه ی یک طفل کم مفهوم نیست ، غارت و مغرب بی مضمون نیست.
دست یک دزد دلیلی بر یک جرم نیست ، بودن یک بار بی حمال نیست.
شب نخفتن با نهفتن یک راز نیست ، انگشتری بی معنی و آغاز نیست.
باز هم عینکم دودیست ، دلیلش آفتاب نیست.
رنگ من نارنجی و او صورتیست ، این دلیل دیوانگی عشاق نیست.
میدانستم که نمیدانی خالی از هیچم و هیچم با خداست...!

بدرود..!
شاد باشید.

 نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 10:2 AM توسط سامان |

  


© يه پرديسي = يه بهشتي